من غمگینم آقا. نمیتوانم نباشم. تمام امسال را در حال تقلا بودم تا در روزهای سیاه وقوع جنگ احتمالی و روزهای سیاهتر سوگواری برای برادران و خواهران شهیدم، با وحشت مرگ دست و پنجه نرم کنم و همزمان، از افسردگیام پلی به سوی روشنایی بسازم. من فقط بیستو یک سال دارم آقا. جهان روی شانههای نحیفم سنگینی میکند. گاه فکر میکنم من هم یکی از تماشاگران فاجعهی چرنوبیلم. گوشهای از پل مرگ ایستادهام و آرزوهایم را در آغوش گرفتهام تا اندکی بعد، جایی میان صفحات تاریخ گم منبع
درباره این سایت